تبليغاتX
virginrain

virginrain

!!!باران باشد...تو باشی...یک خیابان بی انتها باشد...به دنیا می گویم خداحافظ

تو با چشمهایی باز در خوابی

و من با چشمهایی بسته در حال فرار...

نمی رسیم به هم

حتی اگر بهانه عشق باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 22:1  توسط حدیث  | 

برای خالی نبودن عریضه!!!

 

 

سخاوتمندانه

 در نیمه خالی امیدواری ام

به سلامتی ات شمعی روشن میکنم

و  در نیمه پر خوش خیالی تو

 ناگهان  برق ها میروند!

 

پی نوشت:

بابت دیر کردنم ببخشید... دلم براتون تنگ شده بود!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:19  توسط حدیث  | 

این روزها هم خواهند گذشت...

 

وقتی گفتم :

دوستت میدارم

میدانستم که الفبایی تازه را اختراع میکنم

به شهری که در آن کسی خواندن نمیداند!

شعر میخوانم در سالنی متروک

و شرابم را در جام کسانی میریزم که یارای نوشیدنشان نیست!

                                                             نزار قبانی

 

***

این روزها سخت میگذرند...و عذاب آور حتی! تو چه میدانی که شمردن هر روزه ی دلخوشی های واقعی چه توانی از آدم می برد،بیشتر وقتی که از تعداد انگشتهای دستت هم تجاوز نمیکنند...

از صبح تا شب نقاط طلایی تصاویر را کشف میکنم،کاراکتر هایم را کج و معوج میکنم،یاد میگیرم که بین بالا تنه جماعت نر و ماده فرق بگذارم و اغلب فراموش میکنم که نور از کدام سمت به تصویرم میتابد...

- کاراکتر های زنم را هم با نهایت تناسب اندام میکشم،به خیالم که هیچ کدامشان بر سر ترد میل در خانه دعوا نمیکنند-

حتی دیروز ایده بغل دستی ام را دزدیدم و وقتی صدای جیغش بلند شد –برای جبران هم که شده- یکی از اتود هایش را اجرا کردم! درست مثل وقتی که کسی کاسه ای آش برایت میآورد و تو کاسه اش را با آجیل پر میکنی و بر میگردانی!

دست خودم نیست...این روزها بیشتر از هر وقت دیگری اشتباه میکنم!

خودم را زده ام به بی خیالی و من گنجشک نیستم میخوانم!

بینظیر هم گوش میکنم و داد میزنم:امان از دلتنگی...اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!

 

پی نوشت:

  • یک مادر/معتاد/فاحشه  اگر تنش را برای یک قوطی سرلاک میفروخت در ذهن من شریفترین انسان دنیا بود!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:58  توسط حدیث  | 

تعابیر مجهول یک رویا

 

 

چند وقتیست

پیش از وحشت نخستین کابوس شبانه

رویاهای گاه گدارم را مرور می کنم

تا طلوع نابهنگام آفتاب...

 

تنهایی را پشت چشمهایم قال می گذارم

 و در انتهای یاسی نا مانوس

به انتظار می نشینم...

گاهی هم٬

- اگر فرصت کوتاهی  دست دهد-

تمام بغض هایم را

در متروک ترین زوایای خانه

با نام مستعار باران برایت زمزمه می کنم

راه دوری که نمی رود

دورتر از جای خالی تو

در حاشیه خاطره های خاک گرفته دیروز

 

از تو چه پنهان!

گاهی دست به دامان جادو هم می شوم

می نشینم روبروی فالگیری پیر و مفلوک

تا رد پای تو را به معجزه ی موکلان استیجاری اش

از لابه لای خطوط دستهایم پیدا کنم

عجیب نیست؟!

خوابهایم روی دستم مانده اند

و من به تعبیر دروغین اهالی سحر پناه آورده ام!

 

تو بگو!

بر خاکستر این اندوه مدام

دیوارها به چه کار من می آیند؟!

 

پی نوشت:

  • به آنها که دوست می روند و حتی دشمن هم باز نمی گردند!
  • تا اطلاع ثانوی نیستم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 4:8  توسط حدیث  | 

دریا به روایت من

*** 

***

 

                                                                   چمخاله-مرداد ۸۸

 

 

پی نوشت:

  • لبریز موجم/ساحلی آرام میخواهم/تنها و ساده/هر کس مرا پیدا کند مال خودش!  

                                                                                                             "روشن سلیمانی"

                                                                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط حدیث  | 

این دلواپسی های ناگزیر...

 

حائل می شوی بر چارچوب پیکرم

آغوشت،

بوی سیگار و الکل

حسرت بی پایان دخترکان همسایه

که پستان های نحیفشان

در عفن آرواره های مردانی کهن سال جوانه زده!

می آویزی بر اضطراب شانه ام

چون پیراهنی مرطوب

در شب هماغوشی اش با پیکره های چوبی رخت آویزی قدیمی

که بازمانده ی عطری آشنا را در مشام می گستراند...

شب از پشت دورترین ستاره ها نمایان می شود

و مهتاب

- بازمانده ی عشق اساطیری اش با الهه روز-

را به انگشت نشان می دهد

سالخورده زنی

با گونه های چروکیده

که وقیحانه بر خلوتمان می تابد

و نور مطلایش را

چون قاصدانی بی رمق بر بسترمان روانه می کند

و قاصدان بر خطوط پیکرت می لولند!

- پنجره را می بندم

تا این موهبت ولنگار هوس انگیز

 از لذت تماشای هیولای برهنه ام بی نصیب بماند! -

تو، سرخوش از پیروزی نابرابرت می خندی

و من تعبیر نگرانی ام را از برق نابهنگام چشمهایت می فهمم!

- با این همه –

اعتراف می کنم:

چشمهایت آفتابی ترین ندامتگاه جهان است

فریبنده و گوارا

با مجرمانی که به ضرباهنگ حبس مادام خود پای می کوبند!

و چشمهایت خواب گاه امن آرزو های من است

که کودک آواز های گم شده ام را

مجال هیاهو می بخشد!

***

 حقیقت دشواریست...

من پیش از به تو رسیدن٬

به احتمال نیامدنت شک کرده ام!

اصلا  می خواهم از خیر خاطرات بغض و بیداری مان بگذرم

می خواهم دست به

 دامان آخرین جرعه فنجان قهوه ام شوم!

می خواهم تو را در صندوقچه ای

 دور از چشم تمام معشوقه های خیالی پنهان کنم

و کلیدش را با خود ببرم

به کشف اصالت نخستین لرزش دل و دست...

شاید پندار گزافی بیش نباشد!

 

پی نوشت:

  • در تمام دوران کودکی غم انگیز ترین حادثه ی جهان اخم های گاه به گاه مادرم بود!
  • از یاد نمی برم که انسانم...ادامه اش با شما!

و برای مخاطب خاص:

                                          " پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانیست

که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می کند

ورنه

 این ستاره بازی

حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست..."

 

                                               شاملوی بزرگ

                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:53  توسط حدیث  | 

واکنش طبیعی یک انسان به خوشبختی!

 

اشکهای من

نه طلب بخشایشند...

نه چشمداشت ترحم

اشکهای من

نامه هایی نانوشته اند

از دورترین انحنای زمین

جایی که خدا هرشب پایین می آید

پاورچین چرخی می زند

-نمیدانم...

شاید چوب خط سر خوشی فرزندانش را چرتکه می اندازد -

و وقت رفتن

پیشانی عرق کرده ام را می بوسد...

اشکهای من

شوکرانی مقدسند

از دانه های لهیده ی انگور

همان که در کافه های مه گرفته ی نمور

به سلامتی معشوقه ای  سر می کشند

در گیلاسهایی

که راز هزاران مست نیمه شب را در سینه دارند

هنگامیکه مغلوب راستی بی دلیل خویشند!

اشکهای من

میراث دار آفتابند

چشمه هایی جوشیده از دلتنگی

با عبور مکرر هم آغوشی ها

و طعم گزنده شهوت

چون رد تازیانه ای گوارا!

اشکهای من

گمان بی پناهی ام نیستند

آغوشی گشوده اند رو به آزادی

عبور از مرزهای اندیشه ای متروک

که قهرمان مقوایی اش را

به وعده ی استخوانی مهار می کند

و افکار نا خوانده ات را با چکاندن ماشه ای،

خلاص!

 

اشک های من

نه از سر اندوه

که از رضایتند...

مترادف تمام شادی های کودکانه ی تو!

واکنش طبیعی یک انسان به خوشبختی...

به جهانی که کسالت نیمروزش را

با لبخندی بی حوصله کتمان می کند

و نوزاد پلاسیده اش را

به هیجان خبری تازه مژدگانی می دهد...

 

 

پی نوشت:

  • صاحب این قلم هیچگونه ادعایی مبنی بر توانایی اش در حوزه ی نوشتار ندارد!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط حدیث  | 

پارادوکسیکال

 

 

نوشتم :در میان مفاهیم کلی زندگی دست وپا می زنم

- :نه...نشد!

 خط زدم!

نوشتم :گاهی در آسمان که قدم می زنم...

حالم از این حس شاعرانه ی زورکی به هم خورد!

خط زدم!

نوشتم : تازگی ها احساس می کنم ...

جمله ام هنوز به انتها نرسیده،خط زدم!

 

خوابم نمی برد،تمام راهکار های مقابله با بی خوابی را مرور کرده ام و مگر می رود در این مغز بی صاحب!ساعت از 12 گذشته،دوست نه چندان عزیزی می گفت:لحن آدمها از 12 شب به بعد تغییر می کند...می گفت به این خاطر که وقت در آوردن لباسها شرافت را هم در می آورند و بعد گریزی به نامجو:همان شرافتی که به حمام ختم می شود!

در کائنات پیاده روی می کنم و مغزم در حالت turbo است و احساس می کنم سلولهای خاکستری ام حالا چیزی شبیه ژل گیاه آلوئه ورا شده اند! دستهایم بوی عطر،بوی تینر و بوی صابون می دهد...بوی سیگار نمی دهد!

بر اساس اخبار ضد و نقیض خلاق ترین دانشجوی دانشگاهمان ماری جوانا می زند و من که فکر می کنم ماری جوانا اسم یک زن مهربان هم می تواند باشد در مایه های مادر پرین!

از نام کوچک تو اگر بگذریم اهالی قلبم همه در خوابند!

لپ تاپ را روشن می کنم و صدای قیژ قیژ بزرگ شدن مردمکهایم را می شنوم!می گذارم ویندوز ارجینالم با تمام جنگولک بازیهایش بالا بیاید،به پسورد که برسد ساکت می شود!

دلم می ریزد ...پسورد؟؟؟به حافظه ی نصفه و نیمه ام پناه می برم،نمیشود!بوی سوختگی  می آید عجیب!لپ تاپ را از ماتحتش می گیرم و می زنم زیر تخت ،همراه اول که به بیگاه رفت،همراه دوم هم بی اعتبار است طبق معمول.به گور پدر گراهام بل لعنت می فرستم...

گذشته ام بوی نا می دهد و انگاره های شخصی ام حاکی از دوستی و محبت به حد افراط است(رجوع شود به لغت نامه دهخدا٬مثلا)

رگه های فرزانگی ام کم کم دارند خودی نشان می دهند:

چه موهبت بزرگیست دوست داشتن

وقتی بر پیشخوان قلبت می نشیند 

و سکوت می کند

وقتی تمام ایده آل هایت رنگ می بازند

و استدلال هایت به گل می نشینند

درست در لحظاتی این چنین

حادث می شود و تو را از تو می گیرد

هم از این روست که دوستت دارم!

 

پی نوشت:

۱.این روزها قلبم کم جمعیت ترین شهر دنیاست البته با احترام به پرویز شاپور!

۲.جار شادمانه ی عشق به این سادگی ها هم نیست...

۳.راستی پسورد همان نام کوچک تو بود...با اضافات امنیتی!

۴.در سفر بودم و از مراسم سالگرد جا ماندم،دلم نیامد این را ننویسم:

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گویی از پاکترین هوای کوهستانی

 لبالب قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز رقصی می کنم

دیوانه!

به تماشای من بیا!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:33  توسط حدیث  | 

میعاد با شاملوی بزرگ

 

"مرداد بی بامداد را چگونه تاب آوریم؟"

 

 

 

کرج-مهرشهر- امامزاده طاهر ـ قطعه ۹ 

دوم مرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

۱۶:۰۰

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:51  توسط حدیث  | 

پیاز

 

پیاز چیز دیگری ست

دل و روده ندارد

تا مغز مغز پیاز است

تا حد پیاز بودن

پیاز بودن از بیرون

پیاز بودن تا ریشه

پیاز می تواند بی دلهره ای به درونش نگاه کند

در ما بیگانگی و وحشیگری ست

که پوست به زحمت آنرا پوشانده

جهنم بافتهای داخلی در ماست

آناتومی پرشور

اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ

فقط پیاز است

پیاز چندین برابر عریان تر است

تا عمق، شبیه خودش

پیاز وجودی ست بی تناقض

پیاز پدیده ی موفقی ست

لایه ای درون لایه ی دیگر،به همین سادگی

بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته

و در لایه ی بعدی یکی دیگر یعنی سومی چهارمی

فوگ متمایل به مرکز

پژواکی که به کر تبدیل می شود...

پیاز،این شد یک چیزی :

نجیب ترین شکم دنیا

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوهش

در ما - چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزیات

...و حماقت کامل شدن را از ما دریغ کرده اند!

 

 

 

پی نوشت:

 

1.       متن بالا را عینا از آدمهای روی پل/ ویسواوا شیمبورسکا  کش رفتم !

2.       اینجا، روی پله ها نشسته ام و دارم سعی می کنم دنیا را در چارچوب ایده آل هایم زورچپان کنم !

3.       بر اساس یک فلسفه ی من در آوردی تصمیم گرفته ام از تمام وابستگی های اضافی بگذرم!

4.       *some text missing*

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:2  توسط حدیث  |